بهزاد لابی :
نوشان :
بچه ها من خیلی زیاد نوشتم

حرف زیاد داشتم


نوشان خوندم، جالب بود
مرسی 
من یه سوال و یه پیشنهاد دارم.
من خوب قانع نشدم که چرا با اینکه جادوی پادشاهی به آکوییلا رسید، اما تا کشتن پادشاه مخلوع نمیتونه تاج گذاری کنه و وزیراش رو رسما معرفی کنه. دلیلش چیه؟ از الان به نظرم تکلیفش رو مشخص کن، چون هم همه کاره و پادشاه به نظر میرسه. هم یهو کسی که یه مراسم تاجگذاری ساده و اعلام وزراش رو نمیتونه رسما انجام بده و عملا بین مشروع بودن یا نبودنش تناقضی هست که نوع تناقضش برای من گمراه کننده ست.
مورد بعدی اینکه وقتی بلبشو رو مینوشتی و اوضاع به هم ریخت و اسب اسپروس رم کرد و ... ریتم نوشتنت با ریتم اتفاقات همگام نشد. یعنی به نظرم کلا روی این خصوصیت نوشتنت کار کن. یعنی تو بعضی وقتا نحوه نگارشت چه توی جنگ، چه توی خرتوخری، چه توی آرامش یا فضای عاشقانه و ... ریتم و فضاش اون تغییر کافیو نمیکنه.
البته دومی پیشنهاد بود شاید بقیه بگن این ایراد وارد نیست.

در مورد اولی: فرک هم این نقد و تو خصوصی بهم کرد من تصورم این بود که مردم چون کلا ناراضی نبودن از اسپروس وضعش بین همسایگانم بد نبوده به همین خاطر آکوییلا میخواد قبل تاج گذاری کمی اوضاع رو به نفع خودش کنه هم با شایعه پراکنی و ارتباط با همسایه ها و بعدم کشتن اسپروس به عنوان یه خائن
اما با توجه به دو نقد و اینکه دیگه نمیتونم اون جمله قسمت اول و حذف کنم این موضوع رو یه کاریش میکنم یعنی سعی میکنم تو داستان یه کم منطقیش کنم
در مورد دوم یه تغییراتی دادم اما اگر هنوز هم به نظرت کنده باید توضیح مشخص تری بدی بهم تا بتونم تو قسمت های بعدی اعمالش کنم