نوشان :
من یه ایده هایی دارم
هر کسی بیاد و چنتا سوال جواب بده
1. کدوم اتفاق در داستان خودتون افتاد که اگر برگردید عقب تغییرش میدید؟
2. کدوم اتفاق در داستان باقی نویسنده ها افتاد که دوستش نداشتید یا ترجیح میدادین نیوفته؟
3. کدوم شخصیت در داستان خودتون هست که فک میکنید بد پروروندینش؟
4. کدوم شخصیت در داستان باقی نویسنده ها هست که دوست داشتید بهتر پرورونده میشد؟
5....IS LOADING

1- یه جا توی فصل اول، وقتی شاردل به دزرتلند حمله کرده بود، وقتی اکسیموس اومد توی خاک ریورزلند، من نوشتم که ارتش رفت توی تنگه لامونی که اولین قسمت جنگی رو توی عمرم نوشتم و خیلی هم بابتش تحقیق کرده بودم و از لحاظ منطق قشنگ بود ولی اینکه ارتش بره لامونی مورد انتقاد شدید مهرنوش قرار گرفت و گفت که باید می نوشتم که بدون فوت وقت برگشتن به پایتخت. در مورد این قسمت، قبل از نوشتن با چند نفر که به امور جنگی وارد بودن مشورت می کردم و اگه اونا هم حرف مهرنوش رو میزدن اینو نمی نوشتم. دلیل حمله به دزرتلند هم بد نوشته بودم(نوشتم چون اونجا اغتشاش بود شاردل فرصت رو مناسب دید) اما اینو در روند داستان عوض کردم و نوشتم موناگ رفته بود مذاکره و جواب منفی گرفته بود و بعد بهشون حمله هم شده بود و عده ای کشته شده بودن که اون دلیل اولی که نوشتم رو حذف می کردم.(مشکلات منطقیم بیشتر توی فصل یک بود و هیچ اتفاقی توی فصل دو یا سه رو عوض نمی کنم)
2-وقتی پایان و شابین مردن واقعا ناراحت شدم. اما داستان رو جذاب کرد.
3- هیچکدوم 
4-مارتین و پسرش در داستان بهزاد بیشتر شخصیت پردازی شن و داستان شخصی داشته باشن تا بهتر بشناسمشون به نظرم باید آدمای جذابی باشن-پادشاه هزار آفتاب از داستان مهرنوش رو اصلا نمی شناسم-شارلی و اسپروس در داستان نوشان باید نقش مثبت باشن ولی من ازشون خوشم نمیاد و از بدمن های داستان نوشان بیشتر خوشم میاد که همین شاید جذابیتش باشه