سلام دوباره
منم داستان رو خوندم. نوشان داستانت از نظر هیجان و جذابیت و نحوه پیش بردن اتفاقات خیلی پخته شده و ازین نظر بهت تبریک میگم.
اما همینطور که مهرنوش گفت، این داستان بدون توجه به روند کلی داستان نوشته شده و منطقش اصلا جور در نمیاد.
یعنی اتفاقاتی که تو قاره شرقی داشت رقم میخورد که اینقدر مهم و حیاتی بود که شاه هزار آفتاب حاضر بود بخاطرش خودش رو بکشتن بده، ریسک خونبار و مهمی که نیروی دریایی تو مرز باسمن ها کردن، هماهنگی و تمرین ارتش ها و ... همگی کلا بی اثر شده و نادیده گرفته شده.
من ریتم داستان رو یه کم سریع کردم اما تو خیلی خیلی سریع کردی

من در حال حاضر راهی جز پیشنهاد نوشان به نظرم نمیرسه. آخه اینکه کل ارتش باسمن ها عملا بارادلند رو رد کرده باشه و حتی یه دونه از جاسوس های ارتش متحد نتونسته باشن زنده این پیام رو مخابره کنن دور از واقعیته. من فکر میکنم باید کشته شدن نیکلاس رو بیاری بالای داستان و یه فریب در موردش بنویسی که نیروهایی رو فرستادن تا تحلیل های فرمانده های جبهه متحد رو خراب کنن.
بقیه ش رو ببری همون 3 ماه بعد، که بعدا با یه فلش بک مهرنوش بتونه به داستان نیروی دریایی و قاره شرقی بپردازه. نمیشه اونا رو نادیده گرفت چون زمینه ش نوشته شده.
شما هم نظرتون رو بگید.