بهزاد لابی :
نوشان :
بهزااااااااااااااد 
البته من رفتم تو تاخیر یه تیکه به کمک فرک احتیاج دارم چون نامه شاردل به لابر و گفتم فرک بنویسه یه تیکه از مهرنوش سوال پرسیدم منتظر جوابم.
خدا کنه تا یه ماه جوابت رو ندن حالت جا بیاد 
من میام مینویسم که رومل به آسمان خیره شد ...
نفر بعد.
الان اصلا نمیدونم چی میخوام بنویسم از کجا میخوام بگم 
فکر کردی
24 ساعت به هر کدوم فرصت میدم. بعدش خودم مینویسم الان من انقدر غرق داستان شدم که صبح و شب دارم بهش فکر میکنم شده شب یه چیزی نوشتم خوابیدم صبح پاشدم پاکش کردم عوض کردم بعد رفتم دنبال زندگیم. قشششنگ از کار و زندگیم افتادم.
من برات داستان جور کردم نگران نباش یه آمپاسی برات میچینم که رومل خیره به آسمون بمونه 