سلام نوشان جون، داستان بصورت غیر منتظره ای باحال و در ارتباط کامل با روح این روزهای قاره ی نوین بود بهت تبریک می گم واقعا

عکس العمل پلین بعد از خوندن نامه هم کاملا برام قابل باور بود، آفرین.
من احساس می کنم که پلین رفت که تنها باشه ولی نه در چادرش، مثلا در جنگل یا صحرا یا هرجا
من تقریبا از همه جاش لذت بردم بجز 2 مورد:
یکی مکالمه ی اسپارک و پلین که به نظرم زیادی طولانی شد و رفتار اسپارک بعد از دریافت خبر کشته شدن یک ملکه و فرمانده پیاده نظام اکسیموس که رابطه ی شخصی با ملکه داشت زیادی خوشبینانه بود.
به نظر من بهتر بود که مکالمه در حد گفتن یک یا دو جمله از طرف اسپارک و سکوت پلین با یجور نگاه معنی دار خاتمه پیدا می کرد و پلین مثلا به ماسارو اشاره می کرد که کسی دنبالش نیاد و می رفت.
دومین چیز این بود که چرا در نامه ی مهم شاردل به این موضوع اشاره نشد که اونها ناکامورا و یا شاید ناکامورا و دایسوکه رو قبل از مردن خواهند کشت؟ این موضوع مهمی بود که شاردل می خواست به اطلاع اونها برسونه که در تصمیم گیری های بعدی و در معادلات روش حساب کنند.
نکته بعدی که می خوام بگم شاید سلیقه ای باشه ولی من اگر بودم جلسه شورای مشترک رو ملتهب تر و غمگین تر و مستاصل تر می نوشتم، شاید حتی ناامید تر و وحشتزده تر
قسمت لابر، قسمت میزی و قسمت واکنش پلین خیلی خیلی عالی بود
