۱۳:۲۳ ۱۳۹۹/۱۲/۱۸
نوشاندو ستاره ⋆⋆|4830 |2348 پست
سلام بهزاد مرسی رفتی خوندی
بچه ها من یه کم ناامید و خسته شدم راستش. این قسمت از داستان شده عین باتلاق برای من که هر چقدر دست و پا میزنم بیشتر غرقم میکنه. همیشه در معرض سوالهایی هستم که در مورد منطقش میپرسید که 60درصدش درسته و 40درصدشم بخاطر فراموشی قسمت های قبله
از اون طرف مهرنوش دیروز گفت من بیخیال کتیبه شده در حالی که چند وقت قبل همین پیدا شدن کتیبه آخر که چجوری باشه تبدیل به یه معضل شده بود.
من الان احساس اسکولی بهم دست داده اگه قرار بود بیخیال کتیبه گل سوزان بشیم من بیکار بودم خودمو انداختم تو باتلاق و شخصیت کیتایا رو ساختم که کلی هم سوال پیرامونش باشه؟
خب اگه موافقین با بیخیال شدن کتیبه آخر بهترین کاری که من میتونم برای نجات خودم بکنم اینه که من کلا این بخشو بیخیال بشم و اصلا تصور کنم اسپروس از وگامانس بیرون نرفته و آکوییلا هم مونده تو سیلورپاین کیتایا و شارلی و بانوی سپید و این داستانها رو هم کلا فراموش کنیم
چون من واقعا از تلاش کردن و بازخورد نگرفتن خسته ام. به نظر میاد این ایده کلا کار نکرده
مهرنوش جان وقتی به من میگی تو دو سه قسمت داستانتو به سرانجام برسون و من بعدش برم سراغ جنگ اصلی ، یعنی این بخش کلا تاثیری نداره رو داستان اصلی. خب چه کاریه من زور بزنم سروته اشو هم بیارم؟ و برای خودم رزومه خراب کن بنویسم؟ وقتی مهم نیست و فقط باعث معطلیه