۲۲:۲۴ ۱۳۹۳/۹/۱۰
مردی مقابل گل فروشی ایستاد.
او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد.
مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است .
مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی .
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از
خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟
دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست !
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.
طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت،
دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد .