۱۵:۱۷ ۱۳۹۴/۵/۱۴

به مناسبت لایکِ خاموشِ بانو و اینکه مدتی چیزی براش ننوشتم :
معمولا وقتی یه پیامی میگذارید و بانو لایکش میکنه اما چیزی نمیگه یه نشونه ست. اما اگه همون موقع بابای شنگول متنت رو لایک نکنه اما جوابت رو بده اتفاقی میفته که هر 13 سال و 13 ماه و 13 روز و 13 ساعت و 13 دقیقه و 13 ثانیه یه بار میفته.
اونم اینه که مخاطب این اتفاق تو اون لحظه خاص دچار خواب آلودگی شدید میشه. منم همین حالت بهم دست داد که یهو یه درشکه سیاه رنگ با چرخ های چوبی و یه فانوس کوچیک که شیشه ش ترک برداشته و از بالای سقف درشکه آویزونه اومد سراغم. مردی با بارونی مشکی بلند و کلاه شعبده بازی اونجا منتظرم نشسته بود. یهو همه حس خواب آلودگیم از بین رفت و لذت همراه با اضطراب ناشی از کنجکاوی اومد سراغم.
این درشکه از کجا اومده؟ درشکه چی کیه؟ قراره کجا بریم؟ چقدر خیابونا خلوته! یادم نمیاد که تعطیلات پشت هم بوده یا نه. ولی نه من از سر کار اومدم برم خونه که این اتفاق افتاد. چقدر خوابم گرفته بود ...
سوار شدم و درشکه چی با یه لبحند مهربون و همراه با همذات پنداری که انگار داره میگه منم یه روز همینقدر کنجکاو بودم بهم نگاهی کرد و درشکه رو به حرکت درآورد.
خیلی زود از خیابونهای آشنای شهر خارج شدیم و رفتیم به یه راه باریکی که از بین شمشاد های بزرگ و کوچیک میگذشت که مشخص بود اصلا بهشون رسیدگی نشده و ترتیب خاصی نداشتن. وسطای راه بود که یهو یه آهو پرید وسط جاده و درشکه چی مجبور شد به سرعت درشکه رو نگه داره! ولی انگار این اتفاق خیلی هم براش عجیب نبود. کلاهش رو از سر برداشت و به سمت راه باریکی اشاره کرد.
مشخص بود که باید ازینجای مسیر رو پیاده ادامه بدم. وای چه عجیب! تازه متوجه شدم که دو تا گوزن زیبا با شاخ های خیلی بزرگ داشتن این درشکه رو جلو میبردن. اینقدر محو افکارم بودم که تا موقع پیاده شدن متوجه نشده بودم.
مسیر باریک بود و انتهایی نداشت، صدای خورد شدن برگ ها و شکستن گه گاه شاخه های باریک خشک روی زمین در سکوت سنگین مسیر توی گوشم میپیچید.
خیلی طول نکشید و قبل از اینکه خستگی یا ناامیدی بخواد سراغم بیاد یه ویلای سفید بزرگ رو در انتهای مسیر دیدم. وقتی نزدیک تر شدم، روی سر در ویلا کلمه ای که با رنگ بنفش کمرنگ نوشته شده بود نظرم رو جلب کرد : "بانو"
واقعا؟! حدسم درسته؟! بلاخره من اولین کسی هستم که اجازه ی ملاقات با بانو بهش داده شده؟!
با خوشحالی و اضطراب بیشتری از در ویلا رفتم تو، نور آبی درخشانی همه جا رو پر کرده بود. قریضه م منو راهنمایی کرد که از پله های دوبلکس بالا برم. انتهای پله ها یه راهرو منو رسوند به یه اتاق خیلی بزرگ. در اتاق رو باز کردم، انتهای اتاق یه میز و صندلی خیلی شکیل و نو اما با طرح قدیمی بود. روی آویز کنار اتاق یه پالتو ظریف و شیک آویزون بود. کسی توی اتاق نبود، اما از پشت سرم یکی وارد اتاق شد، صدای کفش های پاشنه بلندش تعلیق خاصی ایجاد کرده بود.
برگشتم و ناخوداآکاه اول پایین رو نگاه کردم، کفش های پاشنه بلند مرموزی بود و دامنی که پشتش تا روی زمین کشیده شده بود. نگاهم رو آوردم بالا و همزمان دست آرام و مطمئنی روی شونم اومد...
بازم همون احساس خواب آلودگی اومد سراغم ...
چشامو بستم و باز کردم ... بازم توی همون خیابون محل کارم بودم ...