خانه
18.6K

یکــــ تاپیک متفاوت(قدرشان را بدانیم)

  • ۲۲:۲۴   ۱۳۹۳/۹/۱۰
    avatar
    کاربر فعال|1372 |596 پست
    مردی مقابل گل فروشی ایستاد.

    او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .

    وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد.

    مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟

    دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است .

    مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی .

    وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از

    خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟

    دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست !

    مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید بغض گلویش را گرفت و دلش شکست.

    طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت،

    دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد .
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان