۱۶:۴۰ ۱۳۹۱/۱۲/۸
باراندو ستاره ⋆⋆|482 |2288 پست
بعد من رفتم پائین تو پارکینگ دیدم خبری نیست از هیچ چیز مشکوک کننده ای...
دوباره فردا و پس فردا هم دیدم که وقتی رفت پائین دیرتر رفت بیرون از پارکینگ
شب هم بهش زنگ زدم گفتم نون بخره بعد پیشه خودم گفتم تا نون بیاره باران از گشنگی دور از جون مرده، گفتم بزار برم از تو انبار برنج بیارم و استامبولی درست کنم(البته از تماسم خیلی گذشته بود حدوداً 25دقیقه)، یهو دیدم صندوق عقب ماشین بالاست و سرش هم تو صندوق هست و منم خودم رو نشون ندادم و داشتم نگاش میکردم که باران از تو راهرو صدام کرد و من مجبور شدم برم بالا و وقتی هم اومد بالا بهش گفتم چقدر نونا سرد شده مگه کی اومدی؟ گقت همین الان یعنی چی کی اومدم؟ من گفتم فکر کردم پائین کار داشتی موندی پارکینگ بعد یهو گفت با این خستگی مگه دیوونم بمونم پائین