۱۲:۳۵ ۱۳۹۴/۸/۵
دیشب خونه یکی از بستگان دعوت داشتیم...
مامانم هى به من سقلمه میزد پاشو ببین
اگر ظرف میشورن کمکشون بده؛ منم چندبار رفتم دیدم خبرى نیست؛
.
.
.
.
دفعه آخر خانم صاحبخونه دست گذاشت رو شونه هام
یه نگاه عاقل اندر سفیه اى بهم کرد و
گفت :پسرم تازه ۳ماهه رفته سربازى بهش فکر نکن!!!
من :|
پسره :D
من :|
آرمانهای امام :|
بازم من :|