۱۵:۰۸ ۱۳۹۴/۱۱/۲۰
منشی گفت که دکتر فقط دوشنبه ها صبح هم هستند بقیه روزها فقط از ساعت 5 بعد از ظهر میان. اشکان گفت مسئله خیلی مهمی هست چطور میتونم چندتا جمله با ایشون صحبت کنم؟
منشی که روزی 10 بار این جمله رو میشنید حرفهای همیشگی رو تکرار کرد و عذر اشکان رو خواست.
پریسا حالت عجیبی پیدا کرده بود. هر چند دقیقه یک بار میل و آرزوش تغییر میکرد. احساس میکرد میخواد تمام این مدت رو تنها باشه. چند دقیقه بعد فکر میکرد که باید تمام این روزها رو کنار عزیزانش باشه. بار این آگاهی تنهایی از یه موضوع داشت تحملش رو از بین میبرد. مطمئن شد که نمیخواد این مسئله رو از اشکان برای همیشه پنهان کنه.
شماره اشکان رو گرفت و با حالت خنده گفت این دکتر ها هم نمیدونم چه شون میشه هر دقیقه زنگ میزنن یه چیزی میگن.
اشکان به روی خودش نیاورد و پوزخندی زد و گفت باز دوباره چیه؟ نکنه زنگ زدن گفتن که ما هر کاری از دستمون بر میومد انجام دادیم؟!
پریسا تکونی خورد و گفت تو همین مایه ها! گفتن امروز برای مشاوره پزشکی باید بریم پیش دکتر! حالا نتیجه آزمایش نیومده مشاوره شون چیه دیگه نمیدونم ...