۰۰:۱۵ ۱۳۹۴/۱۱/۲۶
پریسا اینروزها حال عجیب و غریبی داشت و مثل شیب یک منحنی سینوسی در نوسان، گاهی از همه ی تعلق ها رها میشد و به قله ی عزم می رسید و گاهی مثل آدمی میشد که شروع نکرده تمام توانشو از دست داده، اشکهای پریسا هم اینروزها رفتار غریبی داشتند، بی اختیار جاری میشدند بدون اینکه تلاشی برای نگهداشتنشون بکنه، چهره ی مصمم و توام با ناراحتی اشکان از پشت چشمهای خیس پریسا در مقابل دیدگانش تار دیده میشد، اشکان با لحن مهربان و در عین حال تحکم آمیزی گفت : کافیه پریسا! جدیت اشکان پریسا رو به خودش آورد .. اشکان ادامه داد : پریسا تو تنها آدمی نیستی که توی این دنیا داری این شرایطو تجربه میکنی ، بیست و چهار ساعت بهت وقت میدم تا تمام فکرهای منفی رو از ذهنت پاک کنی و بعدش بهم بگی که میخوای چی کار کنی ؟ "سعی میکنم " به هر تصمیمی که بگیری احترام بذارم فقط لطفا قول بده بی خبر فرار نکنی!