داستان بی هیچ دلیل
قسمت بیست و یکم
بخش چهارم
محمد اجازه نداد حرفم تموم بشه ...دستمو کشید و منو بغل کرد و خم شد سرمو بوسید و گفت: باشه؛؛ باشه؛؛ نگران نباش امشب میرم پیشش میمونم خوبه؟ خواهر جان ...تو سعی کن فراموش کنی و اینقدر خودتو اذیت نکنی .... گفتم چشم ...
نفس راحتی کشیدم ...حالا خیالم راحت بود که امشب محمد پیش بابک می مونه ....
محمد مهران و سیمین رو برد خونه چون مهیار تنها بود ...و باز به من گفت میرم خاطرت جمع باشه این طوری منو نگاه نکن .......
ولی دو ساعت بعد با موبایلش زنگ زد و گفت: الان در خونه ی بابکم خونه نیست تلفنشم جواب نمیده ، من با هراس پرسیدم ، شاید درو باز نمی کنه؟ گفت نه ماشین تو پارکینگ نیست ، عزیزم من می رم خونه باز بهش سر می زنم...گفتم باشه مرسی حتما بهش زنگ بزن امشب خیلی خراب بود ....
کمی نشستم ولی طاقت نداشتم دلم براش شور می زد .....
آروم و قرار از وجود من رفته بود ...لباس پوشیدم که از خونه برم بیرون ..مادر پرسید کجا میری ؟
گفتم ببینم بابک در چه حالیه شاید اگر من در بزنم درو باز کنه ....و دیگه منتظر حرفی از طرف مادر نشدم و زدم بیرون ....ماشین رو روشن کردم ...
تا گرم بشه چند بار تصمیمم رو عوض کردم ... خوب اگر خونه نیست کجا می تونسته رفته باشه ؟
حدس زدم سر خاک باشه گورستان خواجه ربیع .... با عجله راه افتادم ....نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم ...هوا ی سردی بود و داشت تاریک می شد ...
راستش کمی ترسیده بودم اگر اونجا نبود چی ؟ کارم سخت می شد ...بی خودی این همه راه رو اومدم ...با خودم گفتم اگر اینجا باشه کنارش میمونم تا درد دل کنه و دلش خالی بشه .....با دلهره راه افتادم ...
ولی به محض اینکه وارد گورستان شدم دیدم که از روبرو داره میاد .. توی نور کم رنگ گورستان اونم منو دید و سرعتشو زیاد کرد و خودشو به من رسوند و جلوی من وایستاد .... هر دو خسته و غمگین پر از اندوه گذشته بهم نگاه کردیم .....
بابک دست دراز کرد دست منو گرفت و خم شد و آهسته گفت ازت ممنونم عزیزم ؛؛ممنونم تو خیلی مهربونی و لبشو گذاشت روی دست من و اشک گرمش ریخت روی دست سرد من دیگه دستمو ول نکرد .
آهسته در کنار هم حرکت کردیم اصلاً سرمای هوا را حس نمی کردم ، گیج و گنک و بی هدف روی قبرها راه می رفتیم ...که خودمو سر خاک مادر جون دیدم آهسته نشستیم و هر دو زیر لب زمزمه کردیم .
سرمو بلند کردم که حرفی بزنم ولی چیزی به ذهنم نرسید که بتونم دلداریش بدم اونم به من نگاه کرد و حرفی نزد.....
خودم بیشتر از بابک در اون لحظه ناراحت بودم و یک دنیا با اون حرف داشتم ولی چیزی که در اون زمان باید می گفتم نبود .
سرما بی داد می کرد ولی هیچکدام نمی خواستیم از پیش مادر جون بریم .... بالاخره من بلند شدم و بابک هم ..... راه افتادیم ... بابک گفت : بیا تو ماشین من با هم حرف بزنیم ...
گفتم باشه بریم ....بابک ماشین رو روشن کرد تا گرم بشه ولی کماکان هر دو سکوت کرده بودیم...
بعد از مدتی بابک نگاهی به من کرد و گفت .... آخه تو نمی دونی من با مادرم چیکار کردم تو همه چیز رو نمی دونی .
اول کمی مردد شدم بهش همه چیز رو بگم!! تو این موقعیت جاش هست؟ یا نه ؟ .. ولی فکر کردم بهتره اون بدونه تا راحت تر با من درد دل کنه به هر حال این خواست مادر جون بود ..
گفتم : همون شب که مادر اینطوری شد بعد از ظهرش خونه ی ما بود اومده بود پیش من ....با تعجب پرسید: چی ؟ اومده بود پیش تو چیکارت داشت؟ حالش اونجا خوب بود ؟... گفتم فکر نمی کنی برای پرسیدن حال مادرت یک کم دیر شده ؟ گفت چرا من همیشه دیر می رسم همیشه عقبم انگار روزگار یک شلاق برداشته و فقط می کوبه تو سر من ...چرا من همیشه دیر می رسم ؟
نمی خواستم در اون حال سرزنشش کنم
گفتم : نه حالش خوب نبود.. اون تمام زندگیشو برای من تعریف کرد از اول تا آخر ...
بابک چشمهایش گرد شده بود و براش خیلی عجیب بود و با کنجکاوی پرسید ؟
اون چی گفت خوب دقیقاً بگو اون چی گفت؟ برام خیلی مهمه دقیق بگو .... خواهش می کنم.
ناهید گلکار