خانه
245K

رمان ایرانی " عزیز جان "

  • ۱۷:۲۲   ۱۳۹۶/۵/۱۲
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2808 |5313 پست

    داستان عزیز جان


    قسمت صد و دوم

    بخش سوم




    رقیه و بانو خانم ، خانم و دختراش و دخترای بانو خانم همه اومده بودن و چقدر من جلوی اونا سرافراز شدم …….
    وارد خونه که می شدی یک راهرو بود که یک طرفش آشپزخونه ی مدرن و شیکی بود با بهترین وسایلی که تازه اومده بود ... من برای اولین بار اجاق به اون خوبی می دیدم و طرف دیگه یک اتاق بزرگ که اونم ناهارخوری بود ... با یک میز بزرگ و مجلل و بعد از آشپزخونه , یک سالن پذیرایی با فرش و مبل های قشنگ و پنجره ی سراسری رو به حیاط و طرف دیگه اتاق نشیمن با همون پنجره ها ... یک حیاط بزرگ با حوضی استخر مانند …
    طبقه ی بالا پنج اتاق با یک هال و یک حموم …

    نمی دونستم نیره و قاسم اون خونه رو می خواستن چیکار ولی آقا جان با اینکه خیلی پیر شده بود , فکر آینده رو هم کرده بود ...

    من دیگه نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم ….
    خلاصه اثاث رو چیدیم و برگشتیم ….

    من حالا منتظر اکبر بودم و چشمم به در بود ... اون اخلاقش مثل آقاش بود و نبودنش خیلی به چشم میومد ... دلم می خواست بیاد و ببینه که چقدر اوضاع رو به راهه و من براش گرامافون خریدم و یک دفعه به فکرم رسید حالا که می تونم یه ماشین براش بخرم , چرا نخرم ؟ شاید به هوای ماشین اگر اومد دیگه نره ……

    این بود که فردا با رضا و حبیب رفتیم دنبالش و یه شورلت آبی خریدم و گذاشتم دم در خونه …

    حالا برای اومدنش بی طاقت تر بودم و چشمم فقط به راه بود ... اگر سر کار بودم حواسم پرت می شد ... اگر نه همش به در نگاه می کردم و منتظر بودم ... دلم شور افتاد بود …. برای دیدن و بغل کردنش پر پر می زدم ...
    یک شب که با همین حال توی حیاط چشم به در بودم و نیره داشت برای ملیحه لباس می دوخت و اونم پیشش نشسته بود … من اومدم تو حیاط و کنار ستون روی پله نشستم و سرمو تکیه دادم به ستون و به در نگاه می کردم ... احساس می کردم اکبر میاد ... صدای پاشو می شنیدم چون نمی تونستم چشم از در بردارم , یقین داشتم اون میاد ...
    تو این حال بودم که صدای زنگ در به صدا دراومد … با عجله چادرم رو سرم کردم و خودمو رسوندم به در و زیر لب گفتم : می دونستم میای ... فدات بشه مادر ... دلم گواهی می داد …

    ولی با تعجب دکتر ولی زاده رو دیدم که با یه خانم اومده بود …
    گفتم : سلام آقای دکتر ... به این زودی گیر کردی ؟ چی شده ؟ …

    خانمی که همراهش بود , زن جاافتاده ای بود که فورا گفت : میشه مزاحمتون بشیم و یه کم با شما حرف بزنیم ؟
    گفتم : در مورد چی ؟ مریض دارین ؟

    گفت : نه , لطفا اگه میشه بیایم تو …..

    گفتم : بفرمایید …….

    و اونا اومدن تو و من نیره رو صدا کردم و ازش خواستم پذیرایی کنه و یه چایی بذاره …

    خودم رفتم لباس مرتب تری پوشیدم و برگشتم …
    نیره اونا رو برده بود تو اتاق پذیرایی ….. خودم زیردستی بردم و در همین حال فکر می کردم آخه با من چیکار داره ... اگر یه کاری با من داشته باشه که نتونم , آبروم می ره ... دل ناگرون بودم و دلهره داشتم …
    زیردستی ها رو گذاشتم جلوی اونا و گفتم : الان چایی حاضر میشه ...

    و شیرینی رو گرفتم ……
    خانمه با شرمندگی گفت : خیلی باید ما رو ببخشید این موقع مزاحم شدیم ... غرض از مزاحمت این بود که دکتر ….. راستش ما می خواستیم … از … می دونین راستش نمی دونم از کجا شروع کنم …

    گفتم : راحت باشین تو رو خدا ... هر چی شده بگین , من دارم نگران می شم ….

    ادامه داد : متاسفانه دکتر پارسال زنشو از دست داده و دو تا بچه داره ...

    گفتم : وای چه بد …




    ناهید گلکار

  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان