داستان دل ❤️
قسمت پانزدهم
بخش سوم
فردا تو مدرسه مسابقه بود و من خیلی کار داشتم ... باید بچه ها رو همراه دبیر ورزش می بردیم به یک مدرسه ی دیگه ...
مسابقه تا ساعت دو طول کشید و از اونجا باید برمی گشتیم مدرسه ... وقتی من رسیدم خونه , ساعت حدود پنچ بعد از ظهر بود ...
نزدیک خونه که رسیدم , رضا و حسام رو دیدم که جلوی در خونه منتظر من هستن ...
رضا از دور منو دید و اومد جلو و بدون مقدمه پرسید : کجا بودی ؟
گفتم : مگه مامان بهت نگفت ؟ اون که خبر داشت ...
ساعتشو نشون داد و گفت : تا این موقع ؟
گفتم : رضا ؟ تا هر موقع , تا هروقت دلم بخواد ... منو کنترل نکن ... کار داشتم , همین ... توضیح دیگه ای هم ندارم ..
حسام پشت سرش ایستاده بود ... انگار برای اینکه رضا به من حرفی نزنه , دنبالش اومده بود ... به من گفت : خوبی خواهر؟ خسته نباشی ...
سری تکون دادم و رفتم بع طرف خونه و رضا با غیظ سوار ماشین شد و درو محکم زد به هم و رفت ...
با عصبانت به مامان گفتم : این چه مرگش بود ؟ شما مگه بهش نگفتی که من امروز مسابقه دارم ؟
گفت : مگه میشه مادر ؟ خدا به خیر کنه ... گفتم ولی باور نکرد و فکر کرد من دارم کارای تو رو ماستمالی می کنم ... عجب آدمیه به خدا ! ...
حسام گفت : مامان خانم این اولشه .... من به شماها گفته بودم این آدم نرمالی نیست ... دیدین چیکار کرد ؟
چنان آشفته شده بودم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم ... گفتم : من اینو نمی خوام ... مامان تو رو خدا یک کاری بکن ,خواهش می کنم ... دیگه نمی خوام رضا تو زندگیم باشه ... تا همین جا خودشو نشون داد ...
من کسی رو که کنترلم بکنه , نمی خوام ... اینطوری نمی تونم بهش علاقه پیدا کنم ... باور کنین می خواستم ولی خودش نمی ذاره ...
بابا گفت : چی میگی دختر ؟ مگه زندگی بچه بازیه ؟ باید باهاش راه بیای ... اون الان شوهرته ... بهت میگه بریم شام بخوریم , میگی نه ... تلفن می کنه , زود گوشی رو قطع می کنی ... نمی تونی خودتم یک کاری بکنی که اونم اذیت نشه ؟ خودت اونو به شک می ندازی ... باید آدم حسابش می کردی و به اونم می گفتی که برنامه ی امروزت چیه ...
گفتم : نمی خوام ... دیگه اگر منو بکشین هم حاضر نیستم باهاش ادامه بدم ... هر کس هر فکری می خواد بکنه , بکنه ؛ برام مهم نیست ...
بابا گفت : غلط می کنی دختره ی پررو ... هر چی بهت هیچی نمی گم روتو زیاد کردی ... فکر آبروی و حیثیت منو نمی کنی ؟ بچه ی مردم یک عالمه خرج کرده ... همین طوری زِر می زنی , نمی خوام ...
حسام گفت : بابا کجا لی لا روشو زیاد کرده ؟ ... نمی خواد ... منم موافقم ... دیگه حق نداره پاشو بذاره اینجا ... حیفِ ... به خدا حیفِ لی لا برای اون غول بی شاخ و دم ...
بهتون قول می دم صد تا مورد خودش داره که اینطوری به همه مشکوکه ...
ناهید گلکار