خانه
273K

رمان ایرانی " دل "

  • ۱۹:۴۶   ۱۳۹۶/۵/۳۰
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2808 |5313 پست

    داستان دل ❤️


    قسمت بیست و هفتم

    بخش سوم




    اما تا مدت زیادی گریه کردم تا خوابم برد ...
    صبح مدرسه داشتم ولی خواب موندم و با صدای رضا بیدار شدم که داشت می گفت : لی لا دیشب خورده زمین و دستش شکسته , امروز نمی تونه بیاد مدرسه ... ببخشید دیگه می خواستم الان زنگ بزنم ...
    چشم ... ایشون هم سلام می رسونه ...
    خیالم از بابت مدرسه راحت شد ... دوباره سرم رو گذاشتم روی بالش ... مثل کوه سنگین بودم ... هنوز سرم درد می کرد و گچ دستم آزارم می داد ...
    ولی ثمر از صدای باباش بیدار شد و وقتی دید که من تو اتاق اون خوابیدم , خوشحال از تو تختش پرید پایین بیاد تو بغلم ...
    خودشو انداخت رو ی من و گفت : آخ جون تو اتاق من خوابیدی مامان جونم ...

    با اون دست بسته نمی تونستم بغلش کنم ... گفتم : ثمر جان بذار بشینم بعد بیا تو بغلم ...
    گفت : خیلی درد داری ؟
    گفتم : الان دیگه ندارم , خوب شدم ...

    دستشو گذاشت روی گچ دست من و گفت : پس اینا رو بِکَن ... دوست ندارم دستت زخم باشه ...
    گفتم : منم دوست ندارم ولی یک خوبی داره که می تونیم با هم روش نقاشی بکشیم ...

    خنده ی کودکانه ای کرد و گفت : مگه کاغذه ؟
    گفتم : بذار دخترم صورتشو بشوره , صبحانه بخوره ؛ بهش میگم چطوری می تونه روی گچ دست من شکل بکشه ... قربون او صورت ماهت بشم ... قربون اون خنده ات برم عزیز دلم ...
    گفت : بابا تو رو زد ؟ من دیدم ...
    گفتم : می دونم دیدی ولی زیاد مهم نبود ... ما کار بدی کردیم ولی بابا دست منو اینطوری نکرد , من خودم خوردم زمین ... اون ما رو دوست داره ... مخصوصا تو , رو عاشق توست ...
    در همون موقع رضا در و باز کرد و گفت : من عاشق هردوی شماها هستم ... برای هردوتون جونمو می دم ...
    و نشست کنار من و دستشو انداخت روی گردن من و گفت : تو رو خدا منو ببخش ...

    فورا به ثمر گفتم : بابا رو ببوس و بدو برو صورتت رو بشور ... ببین عمه کجاست ؟ ... برو پیش اون , منم الان میام ...
    ولی اون پرید بغل رضا و شروع کردن با هم شوخی کردن ... رضا اونو قلقلک می داد و می خندیدن ...
    من بلند شدم از اتاق اومدم بیرون ...
    مامان صبحانه رو آماده کرده بود و زریتا هنوز خواب بود ... اومد جلو و گفت : خوبی دخترم ؟ درد نداری ؟ ...
    گفتم : مامان جون ببخشید شما هم به زحمت افتادین ...
    گفت : عیب نداره ... تو خوبی ؟ بهتر شدی ؟
    گفتم : آره , مثل اینکه پوستم خیلی کلفته ... خودم نمی دونستم ...

    دست منو کشید و برد تو آشپزخونه و یواش گفت : الهی من فدات بشم , رضا تا صبح نخوابید ... نمی دونی چقدر گریه کرد و پشیمونه ...
    اون همه ی حرف هایی رو که بهش زدی قبول داره ... من باهاش حرف زدم , یک بار دیگه بهش فرصت بده ...




    ناهید گلکار

  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان