خانه
137K

رمان ایرانی " یکی مثل تو "

  • ۱۳:۲۰   ۱۳۹۶/۸/۷
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2808 |5313 پست

    داستان یکی مثل تو 🌺


    قسمت سی و یکم

    بخش چهارم




    خونسرد گفتم : چی می کشی ؟
    گفت : چه فرقی می کنه ؟ می شه یا نه ؟ اینو بگو , نمی خوام مشکلی با نسترن داشته باشی چون می دونم اون به شدت مخالفه ...
    گفتم : نه بریم داداش , یک کاریش می کنیم ...


    حالا می فهمیدم که چرا موقع خداحافظی نگرانی و تشویش از صورت نسترن و پدر و مادرش می ریخت ...
    خیلی برای من عجیب بود که اون سه نفر در مقابل متین فلج می شدن و با آدمی که همیشه بودن , فرق می کردن ...
    نشستیم تو ماشین ... میتن گفت : خوراکی و تنقلات داری تو خونه ؟

    گفتم : همه چیز هست , نگران نباش ولی اگر چیز به خصوصی می خواهی بگو سر راه بگیرم ...

    گفت : نیگر دار یک شیرینی بگیرم , دست خالی نیام خونه ی شما ...
    خندیدم و گفتم : پس تو تربیت شدی ...
    پرسید : برای چی ؟
    گفتم : نسترن می گه هر کس بره یک جایی برای دفعه اول چیزی نخره تربیت نشده ...
    خندید و گفت : پس برو , نمی خرم که بدونی چقدر بی تربیت هستم ...
    گفتم : آره بابا نمی خواد , تو خونه شیرینی داریم ...


    وقتی رسیدیم خونه , متین دستپاچه بود ... به چیزی نگاه نمی کرد ... فورا گفت : یک شیشه خالی بده به من ... سیخ داری ؟

    گفتم : سیخ چی ؟ کباب ؟
    گفت : نه , یک سیخ باریک ...
    گفتم : بیشتر توضیح بده ببینم چطور چیزی می خوای ؟
    گفت : چوب لباسی فلزی داری ؟
    گفتم : آره , فکر کنم از خشکشویی گرفتم ...
    گفت : برو با یک انبردست بیار ...

    من که رفتم تو اتاق خواب , داد زد : چقدر تو خنگی ... اگر خودت نکردی , تو فیلم ها هم ندیدی ؟ ... زود باش ... خودکار داری که ازش نی درست کنم ؟ ...



    ناهید گلکار

  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان