داستان یکی مثل تو 🌺
قسمت سی و یکم
بخش چهارم
خونسرد گفتم : چی می کشی ؟
گفت : چه فرقی می کنه ؟ می شه یا نه ؟ اینو بگو , نمی خوام مشکلی با نسترن داشته باشی چون می دونم اون به شدت مخالفه ...
گفتم : نه بریم داداش , یک کاریش می کنیم ...
حالا می فهمیدم که چرا موقع خداحافظی نگرانی و تشویش از صورت نسترن و پدر و مادرش می ریخت ...
خیلی برای من عجیب بود که اون سه نفر در مقابل متین فلج می شدن و با آدمی که همیشه بودن , فرق می کردن ...
نشستیم تو ماشین ... میتن گفت : خوراکی و تنقلات داری تو خونه ؟
گفتم : همه چیز هست , نگران نباش ولی اگر چیز به خصوصی می خواهی بگو سر راه بگیرم ...
گفت : نیگر دار یک شیرینی بگیرم , دست خالی نیام خونه ی شما ...
خندیدم و گفتم : پس تو تربیت شدی ...
پرسید : برای چی ؟
گفتم : نسترن می گه هر کس بره یک جایی برای دفعه اول چیزی نخره تربیت نشده ...
خندید و گفت : پس برو , نمی خرم که بدونی چقدر بی تربیت هستم ...
گفتم : آره بابا نمی خواد , تو خونه شیرینی داریم ...
وقتی رسیدیم خونه , متین دستپاچه بود ... به چیزی نگاه نمی کرد ... فورا گفت : یک شیشه خالی بده به من ... سیخ داری ؟
گفتم : سیخ چی ؟ کباب ؟
گفت : نه , یک سیخ باریک ...
گفتم : بیشتر توضیح بده ببینم چطور چیزی می خوای ؟
گفت : چوب لباسی فلزی داری ؟
گفتم : آره , فکر کنم از خشکشویی گرفتم ...
گفت : برو با یک انبردست بیار ...
من که رفتم تو اتاق خواب , داد زد : چقدر تو خنگی ... اگر خودت نکردی , تو فیلم ها هم ندیدی ؟ ... زود باش ... خودکار داری که ازش نی درست کنم ؟ ...
ناهید گلکار