گندم زارهای طلایی 🌾🌾
قسمت سیزدهم
بخش چهارم
گفت : تو غلط کردی ... زیاد بهش دل نبند ... این زن فاسده , برای تو زن بشو نیست ... فردا ولت می کنه می ره ... نمی ببینی چقدر خودسر و خودرایه ... ارزش حمایت تو رو نداره ...
علی گفت : من لیلا رو دوست دارم , هر کاری بکنه برای من فرقی نمی کنه ...
عزیز , از الان نمی خوام دعوا کنم ولی آدم به عروس یک شبه این حرفا رو می زنه ؟ ...
عزیز خانم همینطور که دستگیره ی درو گرفته بود که بره بیرون , گفت : از همین الان خودتو ذلیل زنت نکن ... تو نمی فهمی ...
باشه تا صبح دولتت بدمد ...
و درو زد به هم و رفت ...
من معنی این حرف رو نفهمیدم ...
ولی از اینکه علی ازم دفاع کرده بود , خیلی راضی بودم ...
تا عزیز خانم رفت , علی که انگار نه انگار اون چی گفته و چه تهدیدی ما رو کرده , دست منو گرفت و گفت : این شعرا رو از کجا یاد گرفتی ؟
گفتم : همه بلدن , ندیدی زن ها داشتن با من می خوندن ؟ ...
با خالم می رفتم سیاه بازی ... من یک بار یک شعر یا آهنگ رو بشنوم , زود یاد می گیرم ...
یکم خودشو خم کرد با خنده و همون ریتم سیاه بازی گفت : خنده به لبم ننداز می رم زن می گیرم ...
منم خنده ام گرفت ...
خوب سنی نداشتم و عاشق شادی و خنده بودم ...
همه چیز رو فراموش کردم و فورا گفتم : کاری به دستم ننداز می رم زن می گیرم ...
ناهید گلکار