گندم زارهای طلایی 🌾🌾
قسمت شانزدهم
بخش سوم
بعد , از چند تا پله اومد پایین و از همون بالا دستشو دراز کرد و پول رو داد به علی و گفت : الهی خیر ببینی مادر , زیاد نخر ... بمونه خراب می شه , هوا هم که گرم شده ...
علی رفت ...
ساعتی گذشت نیومد ... دو ساعت ... پنج ساعت ...
کارای خونه تموم شد و من تنها مونده بودم ... از حرف زدن با شوکت هم دوری می کردم ...
نمی دونستم به چه دلیلی هر بار که با من حرف می زد , به نحوی خودشو به من می چسبوند و منو می بوسید ؟ ...
و از این کار بی نهایت بیشتر از رفتار علی ناراحت می شدم ...
و علی تنها کسی بود که می تونستم بشینم و باهاش حرف بزنم و لذت ببرم ...
دلم می خواست برگرده ...
کوزه ها رو آب کردم و گذاشتم کنار دیوار که صبح خنک بشه ... این آخرین وظیفه ی شب ها بود ...
شوکت گفت : بیخودی منتظر علی نشو , فکر نمی کنم زود بیاد ...
اوقاتم خیلی تلخ شد و وقتی ساعت از یازده گذشت , دلم مثل سیر و سرکه جوشید ...
خوب اون ماشین داشت و ممکن بود هر اتفاقی براش افتاده باشه ... تنها فکری که می کردم , همین بود ...
ولی اثری از انتظار و نگرانی تو صورت عزیز خانم و شوکت نمی دیدم ...
حتی وقتی به شوکت دلواپسیمو گفتم , با خونسردی گفت : چی بهت گفتم ؟ چرا گوش نمی کنی ؟ .. .نگران نباش , خودش میاد ...
بالاخره عزیز خانم و شوکت رفتن خوابیدن و من چشم به راه موندم ...
خدایا چرا این دو نفر اصلا نگران علی نیستن ؟ پس چرا من نگران باشم ؟ منم می رم می خوابم ...
رختخواب پهن کردم و دراز کشیدم ...
ولی خوابم نبرد و گوش به زنگ بودم که علی بیاد ...
مرتب به ساعت نگاه می کردم ...
حدود دو نیمه شب صدای ماشین رو شنیدم ... با سرعت رفتم درو باز کردم ...
ناهید گلکار