دو هفته پیش بین النا و بابا یوسف اختلاف خانوادگی پیش اومد ..اونم از نوع حادش

و بابا یوسف با النا قهر کرد
النا خیلی قهر بابا یوسف براش گرون تموم شد و از طرفی چون خیلی بی رانگ تشریف دارن نمیخواست یه کلمه بگه بخشین
تو تاریکی 45 دقیقه با خودش بلند بلند حرف زد و مثلا درد دل کرد که ای داد و ای فع=غان بابا یوسف با من قهره
منم تو تاریکی هر چی اون میگفت رو مینوشتم
این حرفهای الناست:
من دیگه کیو دارم؟
من دیگه هیچ کیو ندارم

من کیو داشته باشم؟؟
خودمم میدونم هیچ کیو ندارم

همش باید دونه دونه گریه کنم

من فقط یه بابای خوب داشتم اونم باهام قهره
فقط یه دختر خوشگل بدنیا اوردن و اسمشو النا گذاشتن

من همیشه باید ناراحت باشم آخه چرا باید همیشه ناراحت باشم

من با خودمم گفتم باید همش ناراحت باشم
بابام باهام قهر کرده
من یه بابا یوسف داشتم اونم باهام قهر کرده
من دیگه از عشقشم



من دیگه نمیدونم
دیگه دوستم نداره
باید گریه کنم آخه چرا *دو بار
من ناراحتم که گریه میکنم ..آخه چرا

فکر کنم خوشحالن که من گریه می کنم؟؟
بابام منو دوست نداره
آخه چرا هیچ کی منو دوست نداره
بابا ، مامان ، هیچکی منو دوست نداره
فقط منو بدنیا آوردن اما دوستمم ندارن

من چند تا بابا که ندارم

باید همش گریه کنم ..آخه این خوشحالیه؟؟
بابامو دوست دارم ولی اون منو دوست نداره

من به عشق اونم

من فقط یه بابا میخام که یوسفه
دو تا بابا نمیخام که، 7 تا ، 8تا ، 9 تا ، 3 تا بابا که نمیخا

م
فقط یکی میخام که اونم منو دوست نداره
چیکار کنم هیچکی منو دوست نداره

من باید بشینم زمین و گریه کنم
وظیفه دارم بشینم و گریه کنم همش
هیچکی منو نمیخاد
تو اصلا منو دوست نداری

دیگه الان چون دوستم نداری باید گریه کنم
روتم بهم نیست ( بابا یوسف پشتش رو به النا کرده بود)
هم دوستم نداری هم روت بهم نیست
آخه من چیکار کنم؟
باید گریه کنم
خدایا!!!! الان من کیو داشته باشم؟؟؟؟
من فقط وظیفه امه گریه کنم

نمی تونم بخوابم

اونم پشتش به منه و...
خلاصه 45 دقیقه حرف زد اما یک کلمه ببخشید نگفت
