دیروز داشتم شیرینی درست میکردم که النا هم منو از موهبت کمکش محروم نکرد

خلاصه حدود یک سوم خمیر رو زرد کردم و دادم دستش و یادش دادم رو تخته گوشت چطوری قالب بزنه خمیرا رو
کار النا که تموم شد با خمیرهای خودم شروع کردم به ساختن شیرینی که النا گیر داده بود بـــــــــــــــــــــــاید کمکت کنم
منم عصبانی شدم و گفتم اصلا نمیذارم ...بس کن النا

النا

:



: حالا که اینطوری شد منم از اینجا میرم کشور ایران و دیگه هم بر نمیگردم
من:


