خانه
عضویت
ورود
صفحه اصلی
تبادل نظر
تالار اصلی
مدیریت تالار
قوانین و مقررات تالارهای گفتگو
نقطه نظرها، پيشنهادات و سوالات
راهنمای تالار
تبادل نظر آزاد
عمومی
گــــــــــوناگون
جشن، مهمانی ها و ملزومات
فروشگاه
محله گردی در تهران
مناسبت ها
وبلاگ
تعطیلات گردی و وقت گذرانی
زیبایی و سلامت
پوست و مو
زیبایی
آرایش
پزشکی
تغذیه
تناسب اندام
سبک زندگی
سبک زندگی
تناسب و زیبایی
مد و لباس
خانه و دکوراسیون
موفقیت و شادکامی
آشپزی و شیرینی پزی
انواع غذا
دسر و نوشیدنی
همه چیز در مورد عروسی و نامزدی
عمل زیبایی
زیبایی روح
برندها
خانواده
ازدواج
همسرداری
بارداری و زایمان
فرزندان
روانشناسی
زناشویی
ورزش
اخبار ورزش بانوان
چهره ها و قهرمانان ورزش بانوان
رشته های ورزشی
باشگاه های ورزشی
فدراسیونها، هیات ها و انجمنها
ورزش های محلی
ورزش کودکان و نوجوانان
سایر
فرهنگ و هنر
نمایشگاه و گالری
سینما ، تئاتر و تلویزیون
هنر
موسیقی
کتاب و مجله
سرگرمی
عکس روز
فال و شخصیت شناسی
اخبار روزانه
بازی
تکنولوژی های روز
مقالات
گروه مقالات
سلامت
پوست و مو
زیبایی
آرایش
اخبار پزشکی
ورزش
تغذیه
تناسب اندام
جراحیهای زیبایی
خانواده
ازدواج
همسرداری
بارداری و زایمان
فرزندان
روانشناسی
زناشویی
سرگرمی
فال روزانه و هفتگی
عمومی
سفر و گردشگری
تکنولوژی های روز
سبک زندگی
تناسب و زیبایی
مد و لباس
خانه و دکوراسیون
موفقیت و شادکامی
آشپزی و شیرینی پزی
نوشیدنی
عروس
فرهنگ و هنر
سینما، تئاتر و تلویزیون
هنر
موسیقی
برندهای زیبا
تماس با ما
تالار گفتگو
مقالات
کاربر
ثبت نام
مرا به خاطر بسپار
کلمه عبورم را فراموش کرده ام!
زیباکده
تبادل نظر آزاد
وبلاگ
172K
النا: موهبت الهی (خاطرات و عکسهای النا)
جدیدترین مطالب این تاپیک (کلیک کنید)
۰۰:۵۱ ۱۳۹۲/۱۰/۱۰
الهه(مامان النا)
پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆
|
15007
|
7040 پست
شیره مالیدن از نوع
النایی
.....
دو روز پیش با النا رفته بودم بانک .. وقتی اومدیم گفت : مامان یه بستنی برام میگیری برم خونه بخورم ...
دلم براش سوخت ..آخه این چند وقته همش مریض بوده و یادم نمیاد کی بستنی خورده طفلک
براش خریدم و اومد خونه و با چنان ذوقی تا تهش رو خورد ....
دیروز زنگ زدم خونه مامان یوسف و النا هم گوشی رو گرفت تا با عمه اش صحبت کنه ....
با هر دو تا عمه اش صحبت کرد و برای جفتشون هم تعریف کرد که بدانید و آگاه باشید من دیروز بستنی خوردم
قرار شد همون موقع راه بیافتیم و بریم خونه مامان یوسف ...
سر کوچه شون که رسیدیم النا با لحن خیلی قاطعانه و مودبانه ای گفت :
مامان الهه من هم به عمه محیا ، هم به عمه مریم گفتم که من دیروز بستنی خوردم ... نکنه دلشون بخاد .
..بریم یه بستنی بخریم
من:
الــــــــــــــــــــــــــــــــهی قربونت برم که هوس بستنی کردی و داری سر منو شیره میمالی
لینک مستقیم
گزارش تخلف
6 کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند (نمایش سپاس ها)
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت
ثبت نام
کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛
(Log In)
کنید.
موضوع قبل
زیربخش
وبلاگ
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
×
ویرایش پست پیشرفته
تبلیغات