آلما فاطمی :
- یه خاطره یی بگو که چند بار اومدی تو سوتی بنویسی اما گفتی نه ضایع ست؟یه معلم داشتیم عجیب با من لج بود یه روز همه بچه ها داشتن میخندیدن اومد سمتم گفت چرا میخندی گفتم چرا از بقیه نمیپرسی گفت برو بیرون حواس بقیه رو هم پرت کردی میخواستم پاشم پام گیر کرد به میز افتادم حالا خندم گرفته اونم دوباره اومد گفت از دستی اینکارارو در میاری منم حولش دادم گفتم گمشو دیگه هرچی هیچی نمیگم دور برداشتی 79
متالیک جون بعدش چی شد؟؟؟


گفتن خانوادت بیان مدرسه گفتم مامانم میاد گفتن نخیر فقط پدر
بابام اومد گفت وقتی همه بچه ها میخندیدن معلم چه حقی داشته به یه نفر گیر بده و یکم غر زدن بابامم گفت بار اخرت باشه