۱۵:۳۳ ۱۳۹۳/۲/۶
می خوام بنويسم...
می خوام بگم...
ولی ... نمی دونم چرا ... نميتونم...
می ترسم...
نگرانم...
ذهنم شلوغه...
این روزها زیاد گریه می کنم...
اين روزها ... زياد ... به خودم ... و اتفاقاتی که درونم می افته فکر می کنم...
حس خوبی راجع به خودم ندارم ...از خودم خوشم نمی آد ...راضی نيستم ...از خودی که دوستش داشتم خيلی دور شدم ... هر روز ... هر ساعت هم دور تر می شم ...به دعا احتياج دارم ... خيلی زياد ...خيلی زياد ... اگر به دادم نرسه ... نمی دونم چی می شه ...نمی دونم به چه موجودی تبديل می شم ...بد جوری دارم پيش می رم ... خيلی بد .... هر روز از روز قبل بيگانه تر و دورتر می شم ...نمی خوام ...دلم نمی خواد اينجوری بشم ... دلم نمی خواد حسهای خوبم رو از دست بدم ... دلم نمی خواد به اونی تبديل بشم که هميشه باهاش بيگانه بودم...