۱۵:۳۹ ۱۳۹۳/۲/۶
غروب
برای فرار از غروب خورشید؛
برای علاج بغض عصر ،اندام خورشید را گرفتم ،
در قفسی گذاشتم در اتاقم تا همیشه روز باشد
بی غرور و بی دلگیر
نگاه خورشید را غم گرفت صورت خورشید را غم گرفت
صورتش خون مرده شد همچون غروب
و من باورم شد
غم من،بغض من و همه دلتنگی های من همه از اسارت است نه از غروب