خانه
98

رمان عاشقانه

  • ۰۸:۴۵   ۱۴۰۵/۲/۲۵
    avatar
    کاربر جديد|0 |1 پست

    سلام من مدت کوتاهی هست که به خودم جسارت دادم برم سراغ علاقه ام و الان چند روزی هست که یه رمان می نویسم و یه چنل زدم توی روبیکا و اونجا هر روز‌ ۲ پارت از رمانمو میزارم گفتم اینجا یه پارتشو بزارم و اگع دوست داشتین خوشحال میشم به چنلم بپیوندین و حمایت کنین 

    @srRalKpw

    گوشواره من کجاست؟ 🧐😍

    با صدای آلارم تلفنم از خواب پریدم ؛ باز هم مثل همیشه دیر از خواب بلند شدم . اخه نورای احمق کی میشه که تو‌ سر وقت از خواب بیدار شی دختر .

    به سرعت به سمت کمدم رفتم و رخت و لباسم را بر تن کردم شلوار جین آبی کم رنگ با پیرهن صورتی ام را پوشیدم من عاشق رنگ صورتی هستم؛ در این رنگ لطافت خاصی پنهان است لطافتی که من را به یاد فراق عشقم می اندازد عشقی که هنوز معشوقش ناپیداس آه که کی میشود خالق و سرنوشت جاده ی زندگی ما را به هم پیوند بزند . مردی خوش بر رو با قدی رعنا و چشمانی چون عسل گرم وگیرا ، آخ که برای با هم بودنمان چه نقشه هایی در سر دارم تصور کن در هوایی بارانی من و او در خیابانی خلوت تنها هستیم دستانم را بر گردنش حلقه میزنم و او هم با دستانش حلقه ای بر پشت کمر من خلق میکند ؛اهنگ ملایم تانگو پخش می‌شود و .....

    مامان : نورااا، نوراا دختر تو هنوز خوابی دیرت میشه مگه نباید ساعت ۸.۵ کتابخونه باشی!؟ عجله کن‌ دختر یه بارم که شده برای تنوع سر وقت برو سرکارت .

    نورا : آخ مامان الان وقت صدا زدن بود ؛ بیدارممم دارم لباس میپوشم الان میام نترس سر وقت میرسم .

    مامان : آره بابا تو راست میگی نه که اون بابای لندهورت جت شخصی برات گرفته صددرصد سر ساعت اونجایی .

    نورا : وای مامان اخه چیکاره بابام داری یه بارم به اون بیچاره گیر نده دیگه

    مامان : باشه بابا به خانِ بزرگ چیکار دارم من .

    وای امان از مامانم که همیشه تو بهترین لحظه‌ های خیال معشوقم پیداش میشه و همه چیز رو قاراشمیش میکنه؛ همیشه هم باید یه چیزی به این بابای بدبخت ما بگه .

    سریع مقنعه ام را پوشیدم و دستبند صدفی ام را انداختم ، کیفم را برداشتم و به سوی آشپزخانه رفتم مامانم مثل همیشه پنکیک با سس شکلاتی مخصوص شو درست کرده بود کنارشم یه چایی قندپهلو ، آخ مگه میشه از این ترکیب گذشت ؛ دیدن اینکه خواهر کوچولو ام هانا با ملایمت و آرامش تمام، وقت داشت این صبحونه عالی رو بخوره و من نه ، منو به شدت عصبانی میکرد وقتی که من داشتم به سرعت لقمه های پنکیک را در دهانم می گذاشتم و چایی به آن داغی را سر می کشیدم هانا برای درآوردن حرص من به آرامی و بالذت پنکیک ها را در دهانش می‌گذاشت . با عصبانیت گفتم : اره دیگه آدم وقتی بیکار باشه و کل روز خونه، با این آرامش صبحونه میخوره؛ بخور آجی جونم بخور نوش جونت ، ایشالا یه کار خوبم واسه تو گیر بیاد که هم دستت از جیب من قطع شه هم یکم وقت شناس بشی 

    هانا نگاهِ از بالا به پایینی به من کرد و با خونسردی مسخره اش گفت : من یه پرنسسم و یه پرنسس کاری انجام نمیده و حمالاش کاراشو انجام میدن خواهر گلم . رنگ صورتم از سفید بلوری به قرمز لبویی تبدیل شده بود ؛ از آنجایی که دیرم شده بود و وقتی برای جواب دادن نداشتم از تیکه کلام همیشگی ام که وقتی کم میارم ، استفاده کردم و گفتم : من بزرگترم پس حق با منه و یک پس سری نثارش کردم و به سرعت از اشپز خانه بیرون رفتم و فرصت لگد جبرانی به او ندادم نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۸ شده بود بازم دیر شد. بازم اتوبوس رو از دست دادم . فورا کفشامو پوشیدم و راهی کتابخونه شدم .‌ ....... ادامه دارد...

    🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀

  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان