۰۱:۲۰ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
بلبلی گفت به گل مشت مرا وا کردی
جای من جلوه خورشید تماشا کردی
دوش آن مه خبر از رقص دلارای تو داد
که به هنگام سحر با رخ شیدا کردی
دامن سرخ تو افشان شد و پیچید به هم
با نسیمی که به گوشش همه نجوا کردی
اشک ماتم بچکد بر رخت ای گل که چرا
رقص با باد سحر یکه و تنها کردی
چشم مهتاب مگر بر تو نیفتاد و ندید
که تو بیپرده برش دامن خود وا کردی
دوش آمد چو صبا بوی دلانگیزت را
نزدم آورد و چنین گفت که غوغا کردی
دیدی آخر به جفا پیشگی ات پی بردم
وعده دادی به من و یک شبه حاشا کردی
قهر دریا بنشیند به تو ای سنبل ناز
که تو قهری به من از وسعت دریا کردی
انتقامم ز تو گیرد به دمی باد خزان
تو که عمری به سرم شیره و اغوا کردی
دل «سیمرغ» اگر سنگ بود میشکند
با جفایی که تو بر او همه یکجا کردی