۱۱:۲۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۶
.png)
خاطرات كودكي يادش بخير
حس وحال كوچكي يادش بخير
كاشكي يكروزكودك مي شدم
درهواي بادبادك مي شدم
فارغ از اين وغم آن مي شدم
راهي راه دبستان مي شدم
حرفها از سينه هايي صاف بود
چشمه انديشه ها شفاف بود
درسها ومشقهامان ساده بود
دشت سينه بهركشت آماده بود
داستان گربه وآن بندرخت
بچه هاوتوپ بالاي درخت
ميدهدداراوسارايم به ياد
روزهاي خوب باباآب داد
زيرباران تاچوگل وامي شديم
راهي تصميم كبري ميشديم
پطرس آنشب عالمي احساس داشت
قطره قطره جان مردم پاس داشت
ريزعلي تاسوت كوهستان شنيد
آتش اندرهستي خودمي كشيد
تاكه سرمايي رفيق راه بود
دستهامان در هواي آه بود
درمصاف سنگهاي سخت وتفت
چشمه راه خويش پيداكردورفت
گفت موسي باشبان بي گفتگو
«هرچه مي خواهددل تنگت بگو»
آن صفاي صادقانه كيمياست
خاطرات كودكانه پربهاست
لذتي ميداشت حال كودكي
كيفهاي پرخيال كودكي
پاك كن هاي سه رنگ پاكيم
جعبه رنگ پرمداد لاكيم
دوستان خوشزبانم توي كيف
يارهاي مهربانم توي كيف
راستي آن دفتر نقاشيم
رنگهاي جابجاي ناشيم
دفترصدبرگ كاهي داشتم
عكس حوض آب وماهي داشتم
كاغذمشقم به رنگ كاه بود
خط خطش كج بود اما ماه بود
دفتر مشق دبستانم ببين
پر ز مهر آفرين صد آفرين
راستي ما شعرباران داشتيم
توي جنگلهاي گيلان داشتيم
جنگلي وارونه پيدا داشتيم
آسماني زير پاها داشتيم
آب چون برچاله ها تن داده بود
آسمان روي زمين افتاده بود
گردش يكروز ديرين داشتيم
دسته گلهايي ز «گلچين» داشتيم
راستي آن دفتركاهي كجاست
عكس حوض آب پرماهي كجاست
روزهاي خيس پرباران كجاست
مايه سرسبزي بستان كجاست
باز آيا ريزعلي ها زنده اند
درحوادث جامه از تن كنده اند
راستي آن مرد درباران چه شد
مهربان خسته مهمان چه شد
كاش ميشدبازمردي ميرسيد
مرهم شبهاي دردي ميرسيد
كاش حالاخاله كوكب زنده بود
عطرنانش خانه راآكنده بود
اي معلم خاطر ويادت بخير
ياد درس آب وبابايت بخير