پـــــدر که باشی
به جرم پــــدر بودنت , حکم همیشه دویدن برایت میبرند
بی اعتراض به حکم فقط... میدوی!
و در تنهایی ات نفسی تازه میکنی
پدر که باشی در بهشتی که زیر پای تو نیست
باز هم دلهره هایت را مرور میکنی
درهر چین و چروک صورتت یه قصه از زندگی خوابیده و
درعمق نگاهت یه انتظار و چشم به راهی است بی پایان...