سارا جان به چشم همین الان راه میافتیم

پنجشنبه ها ما میریم شام خونه پدرشوهرم این پنجشنبه ای که گذشت نرفتیم

شبش خیلی دلم گرفته بود با ایلیا تنها بودم فک کنم بچم فهمید دلم گرفته با دوچرخش همش داشت تو خونه دور میزد یهویی اومد جلوی پای من وایستاد گفت مامان چرا نشستی بلند شو بریم خونه مامان تو
گفتم میخوای واقعا بریم گفت آره بلند شو همین الان زنگ بزن یه قطارررررر بیاد باهم بریم خونه مامان شما
اشک تو چشام جمع شده بود نمی خواستم اشکامو ببینه
اما مثله اینکه فهمیده بود دلتنگ کیم

گفتم بیا بهشون زنگ بزنیم به مامان میگه الان دیگه دیر وقته نمیایم خونتون بمونه عید بیایم
الهی قربونش برم کلی از کاراش خندم گرفته بود
بهرحال ما که قطار تلفنی داریم
الانم زنگ میزنیم میگیم یکی بیاد بیایم همدان برای نهار خوردن
