خانه
6.6M

كافه گفت وگو ...

  • ۱۱:۴۸   ۱۳۹۳/۱۱/۴
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|13740 |7139 پست
    سارا جان به چشم همین الان راه میافتیم
    پنجشنبه ها ما میریم شام خونه پدرشوهرم این پنجشنبه ای که گذشت نرفتیم
    شبش خیلی دلم گرفته بود با ایلیا تنها بودم فک کنم بچم فهمید دلم گرفته با دوچرخش همش داشت تو خونه دور میزد یهویی اومد جلوی پای من وایستاد گفت مامان چرا نشستی بلند شو بریم خونه مامان تو
    گفتم میخوای واقعا بریم گفت آره بلند شو همین الان زنگ بزن یه قطارررررر بیاد باهم بریم خونه مامان شما
    اشک تو چشام جمع شده بود نمی خواستم اشکامو ببینه
    اما مثله اینکه فهمیده بود دلتنگ کیم
    گفتم بیا بهشون زنگ بزنیم به مامان میگه الان دیگه دیر وقته نمیایم خونتون بمونه عید بیایم
    الهی قربونش برم کلی از کاراش خندم گرفته بود
    بهرحال ما که قطار تلفنی داریم
    الانم زنگ میزنیم میگیم یکی بیاد بیایم همدان برای نهار خوردن
    ویرایش شده توسط آلما فاطمی  در تاریخ ۴/۱۱/۱۳۹۳   ۱۱:۵۰
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان