
بانو :
سلام آقای لابی
احوال شما ؟
مشــــرف ....
خیلی باحال گفتین، البته من زیاد نفهمیدم معنیشو، ولـــــی باحال بود.
اینی که گفتین همون بعدِ مادرانه ی بانوئه دیگه : حضور همیشگی، گاهی کم رنگ، گاهی هم پر رنگ، با تمام دلواپسی ها و نگرانی ها و مهربونی های تموم نشدنیش

ولی خب شما بترسید

بالاخره تو این سایت باید از یه نفر بترسید دیگه، واسه تعدیل هیمنه ی پازل 4000 تکه تون خوبه

بعــــــــله اینجوریاس...


سلام بانو!

هههه خیلی جالب بود

هم بُعدِ مادرانه، هم تعدیل هیمنه هههههه

باشه من با همین فرمون ازت میترسم، تازه ممکنه یه نصف شب که هوا ابریه ولی بارون نمیباره با یه بارونی مشکی بر تن و فانوسی بر دست، یواشکی از پله های سنگی پشت حیاط خونه تون برم پایین و قفل انبار رو باز کنم و لای کتابخونه فراموش شده و میز کار قدیمی بانو و ابزار آلات عجیب و غریب دنبال سر نخی از این راز هزار تو بگردم!

اما قبلش باید یه روزنامه بگیرم دستم و روی یه نیمکت نزدیک ساحل دریا بشینم تا بی هوا، بابای شنگول بیاد کنارم بشینه و یه چند جمله ای رو خیلی منطقی و آروم بهم بگه و بعد از چند دقیقه من پاشم برم ...
