۱۰:۵۲ ۱۳۹۴/۹/۹
تو اگر خنده کنی دل ضربان می گیرد
اسکلت در وسط معرکه،جان می گیرد
و زحل دور سرت حلقه ی گُل میبندد
کور بینا و سپس لال ،زبان میگیرد
سر شب، حَیّ عَلی بوسه از آن پیشانی
و لبم ،حکم خدا را زِ اذان میگیرد
غنچه کن،فصل بهار است،دلم میخواهد
ریشه ی قلب من از غنچه توان میگرد
سهمِ من بودی و یکباره مغول غارت کرد
بین این رزم،جهان از تو امان میگیرد
گر نباشی دل بستان کویری باشد
و گُلِ نرگسِ برکه، سرطان /میگیرد
نازِ دنیا بکشم،نازِ تو را اما نه...
تو اگر ناز کنی قلب جهان میگیرد
دوست دارم تو و ابروی کمانت را هم
که (رها) سهم خودش را زِ کمان میگیرد
لبِ تو خواست که من زنده بمانم بانو...
"تو اگر خنده کنی دل ضربان می گیرد"...