۲۰:۰۹ ۱۳۹۴/۹/۲۱
هر آن زمان که لباس هایم را برای سفر ب تو جمع میکنم...
لبخندی بر لب دارم ...
تنهایم...
ناراحتم ...
از مردم...
از قلب های سنگی ...
از دل های یخ زده...
از آدم های فرشته نما و هزار ها ...
اما ...
مثل همان آهویی که ضامنش بودی...
ب سمت تو می آیم...
تا پناهم باشی...
با یک لبخند، چمدانم را جمع میکنم و به سمت تو می آیم...
زیرا که امید ب زندگی من...
میان بوی خوش پنجره فولادت نهفته است...
می آیم ... دست دراز میکنم...
و دستم را میگیری...
می آیم...
با لبخندی بر لب...
و....
چمدانی بر دست....
خدا کند که در مسیر،،،جا نمانم ...