خانه
2.96M

شعر و شیدایی

  • ۱۱:۰۹   ۱۳۹۴/۹/۲۴
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|28211 |24368 پست
    باز لبریز غزل اما زطوفان خسته ام
    آفتابی شو عزیزاز باد وباران خسته ام

    بادوفنجان قهوه ی تلخت لبم شیرین نما
    یکطرف من یکطرف تو ازرقیبان خسته ام

    وعده ی دیدار دادی دلخوشم اماچه سود
    بس شکستی جان جانان عهدوپیمان خسته ام

    پیچک یادتو پیچیده به یاد وخاطرم ای مهربان
    پای رفتن نیست بافکری گریزان خسته ام

    فاش میگویم تورا میخواهمت باجان ودل
    بهترین ٬ از عشقبازیهای پنهان خسته ام

    وقت دیدارت چنان خون گریه کرده دیده ام
    احتضارم می رسد چون مرغ بی جان خسته ام

    طاقت من طاق شد تو آمدی چون پیک باد
    تو سوار بادی و من نیز گریان خسته ام

    دست بالا می برم تاپاک سازم اشک را
    چشم برهم می زنم رفتی توخندان خسته ام

    من چه بی منطق شدم وقتی تورفتی بیصدا
    از دلیل و منطق و توضیح و برهان خسته ام

    «عندلیبت» لحظه ها را بهردیدارت شمرد
    آمدی بسیار دیر و رفتی آسان خسته ام

    یک غزل دم کرده بودم تازه دم رفتی ومن
    شعر راپایان دهم حتی من از آن خسته ام
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
زیربخش
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان