۱۱:۰۹ ۱۳۹۴/۹/۲۴
باز لبریز غزل اما زطوفان خسته ام
آفتابی شو عزیزاز باد وباران خسته ام
بادوفنجان قهوه ی تلخت لبم شیرین نما
یکطرف من یکطرف تو ازرقیبان خسته ام
وعده ی دیدار دادی دلخوشم اماچه سود
بس شکستی جان جانان عهدوپیمان خسته ام
پیچک یادتو پیچیده به یاد وخاطرم ای مهربان
پای رفتن نیست بافکری گریزان خسته ام
فاش میگویم تورا میخواهمت باجان ودل
بهترین ٬ از عشقبازیهای پنهان خسته ام
وقت دیدارت چنان خون گریه کرده دیده ام
احتضارم می رسد چون مرغ بی جان خسته ام
طاقت من طاق شد تو آمدی چون پیک باد
تو سوار بادی و من نیز گریان خسته ام
دست بالا می برم تاپاک سازم اشک را
چشم برهم می زنم رفتی توخندان خسته ام
من چه بی منطق شدم وقتی تورفتی بیصدا
از دلیل و منطق و توضیح و برهان خسته ام
«عندلیبت» لحظه ها را بهردیدارت شمرد
آمدی بسیار دیر و رفتی آسان خسته ام
یک غزل دم کرده بودم تازه دم رفتی ومن
شعر راپایان دهم حتی من از آن خسته ام