۱۲:۲۳ ۱۳۹۴/۱۰/۱۳
درگوشه ای آرام نشسته بودکاری به کسی نداشت سرش به کارخودش بود تا این که...
توآمدی...
دلم را میگویم...
دیگرآن دل سربه راه سابق نبودجلوی غرورقدعلم کرد
برای عقل خط ونشان کشیدومردانه خواهان توشدتا این که...
تورفتی...
دیگرآن دل،دل نبودخوردشده بود
غرورپوزخندی زجرآوربه اومیزد
عقل مدام به سرکوفت میزد...
واین گونه شدکه دلم بدترین خودکشی ممکن راکرد...
قید
احساسات
را
زد..
💔 💔