۱۰:۰۱ ۱۳۹۴/۱۲/۱۵
چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده ام از صبح ، طربناک تر است
عاشقی مایه ی شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت ، صدف بی گهر است
جلوه ی برق شتابنده بود جلوه ی عمر
مگذر از باده ی مستانه ، که شب در گذر است
لب فرو بسته ام از ناله و فریاد ، ولی
دل ماتمزده ، در سینه ی من نوحه گر است
گریه و خنده ی آهسته و پیوسته ی من
همچو شمع سحر ، آمیخته با یکدگر است
داغ جانسوز من ، از خنده ی خونین پیداست
ای بسا خنده ، که از گریه جگرسوز تر است
خاک شیراز که سر منزل عشق است و امید
قبله ی مردم صاحبدل و صاحب نظر است
سر خوش از ناله ی مستانه ی سعدی است رهی
« همه گویند ولی گفته ی سعدی دگر است » *
* رهی معیری