۱۱:۰۶ ۱۳۹۴/۱۰/۲۸
.png)
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه داد آمد و بیداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشهام
تیشه زد بر ریشه یِ اندیشهام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در عیان خلق سردر گم شدم
عاقبت آلوده یِ مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم
هـر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنیدن بس است
روزگارت باد شیـرین، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه یِ بازار ماست
درد میبارد چون لب تَر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کردهام
راه دریا را چرا گم کردهام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمیگویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون میچکد
خون صد فرهادو مجنون میچکد
خستهام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گویی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس آیا فکر ما را کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است که حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفأل میزنم
حافظ ِدیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
((ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم))
"حمیدرضا رجایی"