
نم باران نشستہ روے شعرم... دفترم یعنے!
نمیبینم تو را ابریست در چشم تَرم یعنے
سرم داغ است و یڪ ڪورہ تبم، انگار خورشیدم
فقط یڪریز میگردد جهان دورِ سرم یعنے
تو را از من جدا ڪردند و پشت میلهها ماندم
تمام هستیام نابود شد، بال و پرم یعنے
نشستم صبح و ظهر و عصر در فڪرت فرو رفتم
اذان گفتند و من ڪارے نڪردم... ڪافرم یعنے؟
اگر دہ سال برمیگشتم از امروز میدیدے
ڪہ من هم شور دارم عاشقے را از بَرَم یعنے
تنِ تو موطِن من بودہ پس در سینہ پنهان ڪن
پس از من آنچہ میماند بہ جا؛ خاڪسترم یعنے
نشستم چاے خوردم، شعر گفتم، شاملو خواندم
اگر منظورت اینها بود، خوبم... بهترم یعنے!
مهدے فرجے
