مهرنوش؟ شنیدم به داستان نویسی من
کردی؟ هی من میگم تو این داستان دخالت نکنم هی گفتن نه بیا خب به من چه که انقد لوسم؟ شیطونه میگه برم بنویسم یلدا و بهزاد همینطور که داشتن از خیابون رد میشدن نگاه عاشقانه شون به هم گره خورد و در همین حین یه تریلی 18 چرخ اومد از روشونو رد شد و به 500 قطعه تقسیمشون کرد همه جا خون فواره میزد همه مردم ریختن تیکه هاشونو جمع کردن . والا اصلا چه معنی داره وقتی من تنهام دیگران عشق و عاشقی راه بندازن ؟ 