فرار کنید آهو داره میاد امتیازا رو بخوره!
مهرنوش؟ شنیدم به داستان نویسی من کردی؟ هی من میگم تو این داستان دخالت نکنم هی گفتن نه بیا خب به من چه که انقد لوسم؟ شیطونه میگه برم بنویسم یلدا و بهزاد همینطور که داشتن از خیابون رد میشدن نگاه عاشقانه شون به هم گره خورد و در همین حین یه تریلی 18 چرخ اومد از روشونو رد شد و به 500 قطعه تقسیمشون کرد همه جا خون فواره میزد همه مردم ریختن تیکه هاشونو جمع کردن . والا اصلا چه معنی داره وقتی من تنهام دیگران عشق و عاشقی راه بندازن ؟
عالی بود! نه اتفاقا، وقتی داشتم اون پست رو می نوشتم تو هنوز آخرین قسمت رو ننوشته بودی!
تازه خودم هم از تو لوس تر نوشتم! والا زیر فشار افکار عمومی!
بابا بهزاد رو عاشق نکنین مثلا دوست دخترهاش بفهمن حسابشو برسن یکم بتونیم بخندیم
چرا ناامید؟ من امروز هر چند ساعت میومدم دیدم پست گذاشتی! برعکس من که امروز اصلا هیچ کار نکردم!