 | سودا : الهی فدات شممممممممممم.بخاطر بارن جونم شده باید یه فکر اساسی کنی عزیزم.حاضر نیست مشاوره بیاد.؟کسی توی زندگیش نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ | |
بعد از دعوامون بهم گفت باید بریم پیش صاحابت تا بفهمم دردت چیه(فکر کن اون به من میگه)، بعد منم گفتم اگه بری دیگه برنمیگردم چون الان ساعت 2شب است، اونا خوابن(قلبشون اذیته، آخه به اونا چه مربوط و...) به من میگه: اتفاقاً میرم میزارمت که دیگه برنگردی...
به چه جرمی: جرمم اینه که همه ساعت 11 رفتن منم هی زنگ میزدم به موبایلش که بیاد دنبالمون چون خجالت میکشیدم مثله بی کسا نشسته بودم و باران هم میگفت مامان چرا بابایه من نیست بابایه اونا پیششونه و... بعد از رفتنه خواهرام و... مامانمینا هم جاشون رو انداختن که من رفتم بخوابم منم حالا هی زنگ میزنم که ببینم کجاست اونم جواب نمیده، از ساعت 8 میخوان سفره بندازن، من هی زنگ میزنم اونم میگه تو ترافیکم دارم میام، بنده خداها تا ساعت 10 شب منتظر، که منم زنگ زدم کجایی بابا، جیغه بچه ها از گشنگی درومد، که گفت تو ترافیک بودم حوصله نداشتم و برگشتم(دروغ)... من چیکار کنم از دستش