خانه
335K

داستان های واقعی و عبرت انگیز

  • ۱۳:۱۴   ۱۳۹۳/۶/۱۵
    avatar
    کاپ آشپزی کاپ عکاس برتر 
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|48382 |46689 پست

    خاطره یه خادم حرم امام رضا ع گمشده   چرخی اطراف صحن...


    رهگذر





    خاطره یه خادم حرم امام رضا ع

    گمشده
      چرخی اطراف صحن جمهوری زدم تا یكی دو دقیقه پایانی  كشیكم تمام شود كه كنار آبخوری‌های صحن، دختركی 9،8 ساله را دیدم، حدس زدم گم شده است. رفتم جلو و گفتم: سلام دختر قشنگم، چی شده؟ چند قطره اشك  روی صورتش نشسته بود، در حالیكه انگشتانش را به چشم‌هایش می‌كشید هق هق كنان گفت: من..با مادر..بزرگم..رفته بودم  دستشویی،.. اما توی راه كه داشتم برمی‌گشتم... گمش كردم. گفتم: خب! اینكه غصه نداره. توی حرم یك جایی هست كه بهش می‌ گن دفتر گمشده‌ها، تو شماره تلفنی از مامان یا بابا یا مامان بزرگت نداری باهاشون تماس بگیری؟ دخترك كمی ترسیده بود، جواب داد: چرا دارم ولی من با مامان بزرگم اومدم حرم نه با مامان، بابام. متوجه شدم نمی‌خواهد با والدینش تماس بگیرد. بردمش سمت آبخوری و گفتم: حالا بیا یه كم آب بخور، صورتت رو هم بشور، اشكات‌و پاك كن. الآن می‌برمت پیش مامان بزرگت. داشتیم از صحن جمهوری خارج می‌شدیم كه نمی‌دانم چه شد یك‌هو پرسیدم: راستی! كی مامان بزرگت رو گم كردی؟ می‌دونی از كجا اومدی؟ جواب داد: پنج دقه پیش و دستش را به سمت بست شیخ بهایی نشانه گرفت و گفت: از اونجا اومدم. گفتم: چون خیلی نگذشته بریم اول یه سری اونجا بزنیم شاید پیداش كردیم، اگه ندیدیم دوباره برمی‌گردیم. سعی كردم نگذارم دخترك ساكت بماند و غصه بخورد. اسم و فامیل و كلاس چندم است و نمره‌هایش خوب است یا ضعیف و دفعه چندم است مشهد می‌آید و از این جور سو‌ال‌ها. هم جوابم را می‌داد، هم چشمانش را به این طرف و آن طرف می‌چرخاند تا شاید مادربزرگش را ببیند. هنوز از صحن جمهوری خارج نشده بودم كه گفتم: آها! فهمیدم، تو صلوات یاد داری؟! سرش را به نشانه آری تكان داد. گفتم: من هر موقع یه چیزی رو گم می‌كنم 14تا صلوات می‌فرستم، زودی پیدا می‌شه. تازه اینجا به امام رضا هم بگو، اینقده مهربونن كه خیلی زود جوابت‌و می‌دن و او شروع كرد به صلوات فرستادن و من در دل دعا می‌كردم خدایا! دعایش را مستجاب كن، یا امام رضا(علیه السلام)! زودتر مادربزرگش پیدا شود كه اگر اینطور شود مطمئن هستم هرگز این دخترك معصوم، شما را و خاطره اینجا را از یاد نمی‌برد. تازه این استجابت می‌تواند نقطه شروعی باشد برای وصل شدن و همراه شدن با شما. همین كه به بست شیخ بهایی رسیدیم پرسیدم: ببینم صلواتات تموم شد و باز دوباره بدون كلامی، سرش را به سمت من برگرداند و به نشانه آری تكان داد. گفتم: الانه اس كه مادربزرگت پیدا بشه كه ناگهان دستم را رها كرد و دوید. با تعجب پرسیدم: چی شد؟! كجا رفتی كه دیدم به سمت خانمی كه داشت آهسته قدم برمی‌داشت رفت و دستانش را به دور آن خانم حلقه كرد. مادربزرگش بود. آنقدر ترسیده بود كه تا رفت بغل مادربزرگش، بغضی كه تا آن لحظه در گلویش نگه‌داشته بود تركید و شروع كرد به گریه كردن   . به مادربزرگش سلام كردم و گفتم: او تا همین الان هم ترسیده، سرزنشش نكنید. خودش فهمیده كار اشتباهی كرده و خداحافظی كردم و رفتم. توی راه برگشت جلوی پنجره فولاد صحن جمهوری ایستادم و از امام رضا(علیه‌السلام) تشكر كردم و از خدا هم شكر گزاری. باز هم یك معجزه دیگراز لطف ایشان با چشم‌های خودم دیدم

     
  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2026 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان