۱۳:۰۸ ۱۳۹۴/۲/۱۰
موناجون:
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدّت عمرم که بر امید وصال
بهسر رسید و نیامد بهسر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر میسودم
بهراستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال؟
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره؟ که در بحر غم بهگردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتیِ عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر بهدست من افتد، فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خانومان فراق
رفیق خیل خیالایم و همنشینِ شکیب
قرینِ آتش هجران و همقرانِ فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان؟ که شدهست
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق، دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
بهپای شوق گر این ره بهسر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق