۱۷:۳۸ ۱۳۹۴/۲/۱۹
دلم يك فنجان چای داغ می خواهد
و يك دوست
و زمزمه رهايي از
اسارت دستهای سرد بی روح این شب شوم
ولی می ترسم نيايد ...
آخر....
حساب کار دستم هست
بارها
چشمان انتظارم خشكيده
.....
دیگر چیزی نمی گویم...
پشت این انتظار خواهم ماند
به معجزه دستان گره خورده مان.ايمان دارم
فقط
از آن فنجان داغ ميترسم كه از دستم بيافتد
و از آن جاده که به مقصد نرسیده دو تکه می شود!
آه...
می ترسم….