پنجشنبه ازمایشگاه بودم ی خانومه نوزادشو داد من نگه دارم تا کاراشو انجام بده . وای یاد نوزادیای رهام افتادم از ی طرفم حالم بد شد چون خیلی روزای بدی بود از طرفی هم دلم برا نوزادیاش تنگ شد..
حالا بگو چییییی. نوزاده گریه میکرد مادره ب ترکی میگفت زهرمار درد مردی
