مهرنوش :
mona mona :
مهرنوش :
سلام مونا جونم خوبی؟ والا چی بگم، هم سرم یکم شلوغه که بهانه است، هم این داستان نویسا معلوم نیست کجا رفتن! که بیام داستان بنویسم! هم این آقای امینی معلوم نیست کجا رفت که بیایم مسابقه بدیم! اصلا خبری نیست!
منم هر روز میام ولی تمرکز ندارم چیزی بنویسم، می خونم می بینم خبری بجز احوال پرسی نیست می رم!


همه همين طور شدن
همه هستن و نيستن
كم كم منم بايد فقط خواننده خاموش بشم كه حتي همين احوال پرسي ها هم نباشه 
داريم منقرض ميشيم جدي جدي
اصلا نمي دونم وقتي كسي نيست من واسه چي بيام آخه
واقعا ديگه سايت موضوع جالب و جذابي نداره هيچ كس هم كه كاري نمي كنه
چي بگم 

نه مونا جونم تو آخرین پایگاه ما هستی! اصلا نباید بری! مثل داستان آخرین برگ!
به امیید اینکه تو هنوز هستی همه میان!
اگر دوباره مسابقه شروع بشه مطئنم که دوباره اینجا شلوغ می شه 

يعني فقط براي مسابقه ميان 
