هلما :
سلام آقا بهزاد . نوشه جان .
از من نا امید شدی رفتی سراغ دیبا 

سلام هلی ممنون. چطوری؟ تو چیکارا میکنی؟ مامان نشدی؟
خیاطی؟ شیطونی؟
آره والله. همه که رفتن. تو هم کلوچه ها رو آوردی یه کم خشک میشه گلوی آدم خوب. گذاشتی رفتی. دیگه گفتم ایندفعه نفرستمت پیش حسینی و دیبا جورت رو بکشه 